تبليغاتX
........شهر تنهایی

همه چی با يک نگاه شروع ميشه
تاريخ: شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت :11:15

همه چی با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهای ديگه نیست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی...

 

 

نوشته شده توسط پری | موضوع: در خلوت تنهایی | + |
تاريخ: سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت :1:25

 

این روزها دستم به نوشتن می رود اما دلم نه!
این روزها بین این همه آدم؛ بین این همه صدا
دلم می رود به دنبال گم شده ها
بهانه ها و کنایه ها
دل من ميگيرد از نگاههايي كه دزديدی
از لبخندهايی كه دريغ كردی
از دستهايی كه نگرفتی
از نوازشهايی كه نكردی
دل من ميگيرد از راههايی كه نرفتم
از حرفهايی كه نگفتم
از دلی كه نبايد می باختم
 
از تنهايی
از صبحی كه با تو شروع شد و شبی كه بی تو تمام شد

گاهی فکر میکنم که تو ؛ 
                      به اندازه تنهايی من خوشبختي !

و همان معمای نگاهت بود که عاشقم کرد
آن بود که دیدن باران بهاری را عادتم ساخت
و شنیدن صدای آب را لذتم
و داشتن دستان گرمت را توقعم
و چه توقع بی جایی !

 

نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
تاريخ: پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت :12:42

 

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن

اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
....
تاريخ: دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت :10:37

 

 

چه زيباست در اوج تنهايي دست انساني را گرفتن به بهانه اينکه نگذارم تنها بماند . چه

زيباست در اوج نااميدي انساني را همراهي کردن به بهانه اميدوار کردنش و چه نامردمانه

است انساني را دنبال خود کشيدن ، عاشق کردنش و در اوج تنهایيش رها کردن و گفتنِ اينکه

 ديگر تو را نمي خواهم

نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
تاريخ: چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت :8:49

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود !?
        

       دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "


تو نگرانم نشو !همه چیز را یاد گرفته ام !     
            
 راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
 یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
    

           
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!همه چيز را یاد گرفته ام !
             
             
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
  

       
    
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
        
           
تو نگرانم نشو !همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
     

       
     
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
              

                    یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
  

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
     و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

 

نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
...
تاريخ: سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت :12:16






نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
تاريخ: سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت :11:58
قتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد
...و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم
.... لبخند شیرینت را ندارم ......حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است
.....من می مانم و یاد تو و دلی پر درد
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :


دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
تاريخ: یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت :1:21

 

 هم شكست و هم شكستم داد دل...........

روح تبدار مرا پاشويه كن   آه! اي ابر بهاري مويه كن
هم تو ميداني چه مشكل مي‌برم   اين گران باري كه بر دل مي‌برم
آه! اي ياران دلم از دست رفت   هستي‌ام در پاي آن سرمست رفت
عاشق شبهاي تنهايي منم   انتهاي هر چه رسوايي منم
بار‌ها با ماه خلوت كرده‌ام   بارها با لاله صحبت كرده‌ام
روح من با عشق عنابي تر است   فكر من از آسمان ، آبي تر است
پيش پاي عشق زانو مي‌زدم   من سر هر كوچه يا هو مي‌زدم
گل به گل داغ است كتف شعر من   آه ! آه ! اي شاعران نسترن
از شقايق رو گرفتن مشكل است   با جدايي خو گرفتن مشكل است
او مرا يك باغ بي‌پروانه كرد   او شبي آمد... مرا ويرانه كرد
هر چه هست از چشم پر نيرنگ اوست   شوخ چشمست و دلم در بند اوست
دل اسير ايها الساقيش شد   دل مريد كيش اشراقيش شد
شرح احساسات سبز بلبل است   او كه خويشاوند نزديك گل است
چشم او يك كاسه اقيانوس بود   او كه با آيينه ها مانوس بود
كهكشان در كهكشان اعجاز داشت   در نگاهش آسماني راز داشت
آمد از آنسوي پرچين نياز   آمد از نُه توي جنگلهاي راز
در وفا سيلي خورم كرد و گذشت   آمد از دردش پُرم كرد و گذشت
عشوه‌اي كرد و خرابم كرد و رفت   مثل شمع بزمي آبم كرد و رفت
سالها شبنم پرستي كردنم   اين هم از يك عمر مستي كردنم
چوب عمري بي‌وفايي را بخور   آي دل ... زهر جدايي را بخور
خنده‌اي بر خاطراتت كرد و رفت   آي دل ... ديدي كه ماتت كرد و رفت
من كه گفتم اين پرستو مرده نيست   من كه گفتم اين بهار افسرده نيست
هم شكست و هم شكستم داد دل   وه ... عجب كاري به دستم داد دل

 

نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
تنهايي
تاريخ: چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت :12:32

نامه ای از تنهائی
می نویسم که هنوز
قصه رفتن تو
مانده در ذهن شبی
که به صبحش نرسانید دلم
قاصدی از سویت
هرگز اما نرسید
تا ابد سطر به سطر
قصه رفتن تو
مانده در ذهن شبی

 

تنهائیم را می نویسم
با کلامی که هنوز
تلخی خاطره ای دور
به ذهنش مانده
این همان قصه تلخی ست
که روزی
کسی از تنهائی
با غم دوری تو
سطر به سطرش را خوانده
تنهائیم را می نویسم
با کلامی که به جرات
نامی از عشق نبرده
عشق من
تنهائیم را می نویسم
بانگاهی
که گریه
لحظه ای تلخ امانش داده


نوشته شده توسط پری | موضوع: | + |
فقط برای تو می نویسم...
تاريخ: دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت :11:13

 

یک سال گذشت ..........

یک سال پیش همین موقع ........یادته........

رفتی شاید برای همیشه.............

ولی..........

 

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم ...

 

نوشته شده توسط پری | موضوع: در خلوت تنهایی | + |

جديدترين كدهای جاوا